تبليغاتX
غزلستان

غزلستان

دنیای غزل های ناب فارسی

شعر

چراغی به دستم چراغی در برابرم

من به جنگ سیاهی می روم

گهواره های خستگی

       از کشاکش رفت و آمد ها

                               باز ایستاده اند

و خورشید از اعماق

کهکشان های خاکستر شده را روشن می کند


+ نوشته شده در  یکشنبه 29 بهمن1385ساعت 3:41 بعد از ظهر  توسط حمید رضا   | 

سلام

سلام خدمت همه دوستی گلم

من جمیعا ازتون معذرت میخوام سرم چند وقت خیلی شلوغ بود اما بازم اومدم تا دوباره شروع کنیم

اینقدر دیر اومدم که پسوردم رو هم فراموش کرده بودم .

راستش به خاطر یه سری اتفاقا که در این مدت افتاده یه کم از شعر جدا شدم و به طرف داستان رفتم

و به همین خاطر شاید از امروز به بعد بیشتر منو با موضوعات داستانی ببینید .

فکر کنم برای شروع از هدایت و ساعدی و گلشیری و .... بنویسم بهتر باشه تا بعد نوبت نویسنده های بزرگ دنیا بشه . تابعد   نظر یادت نره و اگه مطلب و نوشته ای در مورد داستان خاصی داشتی برام بفرست. 

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 آذر1385ساعت 2:45 بعد از ظهر  توسط حمید رضا   | 

عقرب

این شعری است از آقای مهدی موسوی    از کتاب فرشته ها خودکشی کردند

برای دفعه آخر کمی بیا به عقب
به چشم های صمیمی لبان بی رژ لب
شروع قصه همین بود پنجره وا شد
و بی نهایت دیوار...باقی مطلب
به جستجوی تو رفتم دو سال در باران
و سوختم همه شب در تشنج و تب
خدا چه کرده به من که پس از دو سال هنوز
ولم نمی کند این عشق عشق لامذهب
بجای آنکه بگویی برو خداحافظ
مرا ببوس صمیمانه عشق من عقرب
تمام هستی این شعر نعش روباهیست
که در میان دلم گریه کرده از سر شب

+ نوشته شده در  یکشنبه 31 اردیبهشت1385ساعت 9:53 قبل از ظهر  توسط حمید رضا   | 

تبريك

سلام به همه دوستان عزيز  من هم عيد باستاني نوروز رو به همتون تبريك مي گم سال خوبي داشته باشين   از ته دل اميدوارم امسال سال فوق العاده اي براتون باشه .
+ نوشته شده در  شنبه 5 فروردین1385ساعت 1:49 بعد از ظهر  توسط حمید رضا   | 

آواز غريب


نورهاي حسود بر پيشاني ات تو را پير نشان مي دهد
نفس هايت آواز غريبي است
که کشاورزان خسته مي فهمند
   هنگام که سرما به خشخاش ها مي زند
پاهايت بوي مين مي دهد
دهانت بوي گرسنگي
شانه هايت آوار آوار
     آوارگي.
عرقت را پاک کن
مردان زابلي براي دخترت طلا مي خرند
پسرت در چاههاي «تلّ سياه*» سيراب است
     تا ابد
سيگارت را بکش
اين قهوه خانه هاي کثيف «چايِ سبز*» ندارند
اين سالثانيه هاي خمار
اين آرامشِ در نوميدي
اين من که توام
روزي تمام  مي شود
با مرگ ما.
                                                  سيد الياس علوي

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 اسفند1384ساعت 11:19 بعد از ظهر  توسط حمید رضا   | 

گفتنی ها

بزرگی می گفت : یادت باشه به کسی دل نبند چون این دنیا اینقدر کوچیکه که دو تا دل توش جا نمیشه اما اگه دل بستی مواظب باش اونو از دست ندی چون این دنیا اینقدر بزرگه که دیگه نمی تونی پیداش کنی

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 اسفند1384ساعت 11:44 قبل از ظهر  توسط حمید رضا   | 

سلام

دوستای عزیز سلام

من بعد از یک مدت بسیار مدید که  نبودم از امروز دوباره اومدم  از دوستانی هم که در این مدت به من سر زدند و من نتونستم جوابشونو بدم معذرت می خوام  ولی جبران می کنیم  وقتی شما ما رو فراموش نکنید ما هم شما رو  فراموش نمی کنیم

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 بهمن1384ساعت 11:47 قبل از ظهر  توسط حمید رضا   | 

ماهی ام از تو آب می خواهم


باز کن پلک هاي چشمت را، يک پياله شراب مي خواهم
امشب از دست هاي تو باران، از تنت آفتاب مي خواهم


امشب آيينه وار آمده ام، تا تو را منعکس کنم در خود
چهره ات را فقط همين يک شب، ساده و بي نقاب مي خواهم


آبشار نگاه تو باران، با تو هستم پري دريايي
قطره قطره ببار و جاري شو، ماهي ام از تو آب مي خواهم


گيسوانت تداوم يلدا، برکه ها در سکوت مي ميرند
از تو امشب که سرد و تاريک است، آسماني شهاب مي خواهم


من تو را مثل شعر ناگفته، در پس پشتِ ناخودآگاهم
مثل روياي پاک سيّالي، در فراسوي خواب مي خواهم


ل ـ لبانت چه قدر مي لرزند، ب بگو اين که کار سختي نيست
ن ـ نگاهم بکن که آمدم از، ل لبانت جواب مي خواهم


دختر کرت هاي تاکستان، صاحب سرزمين شيدايي
باز کن پلک هاي چشمت را، يک پياله شراب مي خواهم

اینم یه شعر جدید از پوریا سوری برای شروع فعالیت نظر بدین حتما   متشکرم

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 بهمن1384ساعت 11:33 قبل از ظهر  توسط حمید رضا   | 

شعر

اینم یکی دو تا شعر زیبا که از سایت انجمن شاعران ایران ورداشتم  نظر یادت نره جیگر

ديوانگي هاي من


مي‌روم شايد كمي حال شما بهتر شود
مي‌گذارم با خيالت روزگارم سر شود


از چه مي‌ترسي برو ديوانگي‌هاي مرا
آنچنان فرياد كن تا گوش عالم كر شود


مي‌روم ديگر نمي‌خواهم براي هيچ كس
حالت غمگين چشمانم ملال‌آور شود


بايد اين بازنده‌ي هر بار – جان عاشقم –
تا به كي بازيچه اين دست بازيگر شود


ماندنم بيهوده است امكان ندارد هيچ وقت
اين منِ ديرينِ من يك آدم ديگر شود
                                            شيرين خسروي

------------------------------------------------------------------

روزهاست كه مي‌خوانم
هر روز مي‌خوانم
تكرار مي‌كنم، مرور مي‌كنم
و باز مي‌خوانم
اما هنوز اول خطم
درست مثل كسي كه تا به حال منطق نخوانده است


اين چه سري است؟
نمي‌دانم!
كه چه طور منطق ندانسته
فلسفه‌ي عميق چشمان تو را
                                    از حفظم؟!
                                                          زهرا كلاته

+ نوشته شده در  جمعه 11 آذر1384ساعت 10:37 بعد از ظهر  توسط حمید رضا   | 

یاری که من دارم

این هم یه غزل خوشگل از رهی معیری  امیدوارم خوشتون بیاد نظر یادت نره عزیز - باشه
نداند رسم ياري بيوفا ياري که من دارم
به آزار دلم کوشد دلازاري که من دارم
 
وگر دل را به صد خواري رهانم از گرفتاري
دلازاري دگر جويد ، دل آزاري که من دارم
 
به خاک من نيفتد ، سايه سرو بلند او
ببين کوتاهي بخت نگون ساري که من دارم
 
گهي خاري کشم از پا ، گهي دستي زنم بر سر
به کوي دلفريبان ، اين بود کاري که من دارم
 
دل رنجور من از سينه  ، هر دم مي رود سويي
زبستر ميگريزد طفل بيماري که من دارم
 
زپند همنشين ، درد جگر سوزم فزون تر شد
هلاکم مي کند آخر ، پرستاري که من دارم
 
رهي ، آن مه به سوي من به چشم ديگران بيند
نداند قيمت يوسف ، خريداري که من دارم
+ نوشته شده در  جمعه 11 آذر1384ساعت 9:32 بعد از ظهر  توسط حمید رضا   |