شعر
من به جنگ سیاهی می روم
گهواره های خستگی
از کشاکش رفت و آمد ها
باز ایستاده اند
و خورشید از اعماق
کهکشان های خاکستر شده را روشن می کند
دنیای غزل های ناب فارسی
من به جنگ سیاهی می روم
گهواره های خستگی
از کشاکش رفت و آمد ها
باز ایستاده اند
و خورشید از اعماق
کهکشان های خاکستر شده را روشن می کند
من جمیعا ازتون معذرت میخوام سرم چند وقت خیلی شلوغ بود اما بازم اومدم تا دوباره شروع کنیم
اینقدر دیر اومدم که پسوردم رو هم فراموش کرده بودم .
راستش به خاطر یه سری اتفاقا که در این مدت افتاده یه کم از شعر جدا شدم و به طرف داستان رفتم
و به همین خاطر شاید از امروز به بعد بیشتر منو با موضوعات داستانی ببینید .
فکر کنم برای شروع از هدایت و ساعدی و گلشیری و .... بنویسم بهتر باشه تا بعد نوبت نویسنده های بزرگ دنیا بشه . تابعد نظر یادت نره و اگه مطلب و نوشته ای در مورد داستان خاصی داشتی برام بفرست.
برای دفعه آخر کمی بیا به عقب
به چشم های صمیمی لبان بی رژ لب
شروع قصه همین بود پنجره وا شد
و بی نهایت دیوار...باقی مطلب
به جستجوی تو رفتم دو سال در باران
و سوختم همه شب در تشنج و تب
خدا چه کرده به من که پس از دو سال هنوز
ولم نمی کند این عشق عشق لامذهب
بجای آنکه بگویی برو خداحافظ
مرا ببوس صمیمانه عشق من عقرب
تمام هستی این شعر نعش روباهیست
که در میان دلم گریه کرده از سر شب
نورهاي حسود بر پيشاني ات تو را پير نشان مي دهد
نفس هايت آواز غريبي است
که کشاورزان خسته مي فهمند
هنگام که سرما به خشخاش ها مي زند
پاهايت بوي مين مي دهد
دهانت بوي گرسنگي
شانه هايت آوار آوار
آوارگي.
عرقت را پاک کن
مردان زابلي براي دخترت طلا مي خرند
پسرت در چاههاي «تلّ سياه*» سيراب است
تا ابد
سيگارت را بکش
اين قهوه خانه هاي کثيف «چايِ سبز*» ندارند
اين سالثانيه هاي خمار
اين آرامشِ در نوميدي
اين من که توام
روزي تمام مي شود
با مرگ ما.
سيد الياس علوي
من بعد از یک مدت بسیار مدید که نبودم از امروز دوباره اومدم از دوستانی هم که در این مدت به من سر زدند و من نتونستم جوابشونو بدم معذرت می خوام ولی جبران می کنیم وقتی شما ما رو فراموش نکنید ما هم شما رو فراموش نمی کنیم
باز کن پلک هاي چشمت را، يک پياله شراب مي خواهم
امشب از دست هاي تو باران، از تنت آفتاب مي خواهم
امشب آيينه وار آمده ام، تا تو را منعکس کنم در خود
چهره ات را فقط همين يک شب، ساده و بي نقاب مي خواهم
آبشار نگاه تو باران، با تو هستم پري دريايي
قطره قطره ببار و جاري شو، ماهي ام از تو آب مي خواهم
گيسوانت تداوم يلدا، برکه ها در سکوت مي ميرند
از تو امشب که سرد و تاريک است، آسماني شهاب مي خواهم
من تو را مثل شعر ناگفته، در پس پشتِ ناخودآگاهم
مثل روياي پاک سيّالي، در فراسوي خواب مي خواهم
ل ـ لبانت چه قدر مي لرزند، ب بگو اين که کار سختي نيست
ن ـ نگاهم بکن که آمدم از، ل لبانت جواب مي خواهم
دختر کرت هاي تاکستان، صاحب سرزمين شيدايي
باز کن پلک هاي چشمت را، يک پياله شراب مي خواهم
اینم یه شعر جدید از پوریا سوری برای شروع فعالیت نظر بدین حتما متشکرم
ديوانگي هاي من
ميروم شايد كمي حال شما بهتر شود
ميگذارم با خيالت روزگارم سر شود
از چه ميترسي برو ديوانگيهاي مرا
آنچنان فرياد كن تا گوش عالم كر شود
ميروم ديگر نميخواهم براي هيچ كس
حالت غمگين چشمانم ملالآور شود
بايد اين بازندهي هر بار – جان عاشقم –
تا به كي بازيچه اين دست بازيگر شود
ماندنم بيهوده است امكان ندارد هيچ وقت
اين منِ ديرينِ من يك آدم ديگر شود
شيرين خسروي
------------------------------------------------------------------
روزهاست كه ميخوانم
هر روز ميخوانم
تكرار ميكنم، مرور ميكنم
و باز ميخوانم
اما هنوز اول خطم
درست مثل كسي كه تا به حال منطق نخوانده است
اين چه سري است؟
نميدانم!
كه چه طور منطق ندانسته
فلسفهي عميق چشمان تو را
از حفظم؟!
زهرا كلاته