دنیای غزل های ناب فارسی
باز کن پلک هاي چشمت را، يک پياله شراب مي خواهم
امشب از دست هاي تو باران، از تنت آفتاب مي خواهم
امشب آيينه وار آمده ام، تا تو را منعکس کنم در خود
چهره ات را فقط همين يک شب، ساده و بي نقاب مي خواهم
آبشار نگاه تو باران، با تو هستم پري دريايي
قطره قطره ببار و جاري شو، ماهي ام از تو آب مي خواهم
گيسوانت تداوم يلدا، برکه ها در سکوت مي ميرند
از تو امشب که سرد و تاريک است، آسماني شهاب مي خواهم
من تو را مثل شعر ناگفته، در پس پشتِ ناخودآگاهم
مثل روياي پاک سيّالي، در فراسوي خواب مي خواهم
ل ـ لبانت چه قدر مي لرزند، ب بگو اين که کار سختي نيست
ن ـ نگاهم بکن که آمدم از، ل لبانت جواب مي خواهم
دختر کرت هاي تاکستان، صاحب سرزمين شيدايي
باز کن پلک هاي چشمت را، يک پياله شراب مي خواهم
اینم یه شعر جدید از پوریا سوری برای شروع فعالیت نظر بدین حتما متشکرم
گردو بر درخت مانده است
کودکان نیستند
کنار رودخانه، شانه ای شکسته مانده است
باد، با دست خالی
از گندمزاران تهی بر می گردد
کنار رودخانه می نشینم
اما هنوز نمی دانم، دختران، با موهای شور چسبیده بر گونه هاشان
چه وقت از مزرعه بر می گردند...