یاری که من دارم
این هم یه غزل خوشگل از رهی معیری امیدوارم خوشتون بیاد نظر یادت نره عزیز - باشه
نداند رسم ياري بيوفا ياري که من دارم
به آزار دلم کوشد دلازاري که من دارم
وگر دل را به صد خواري رهانم از گرفتاري
دلازاري دگر جويد ، دل آزاري که من دارم
به خاک من نيفتد ، سايه سرو بلند او
ببين کوتاهي بخت نگون ساري که من دارم
گهي خاري کشم از پا ، گهي دستي زنم بر سر
به کوي دلفريبان ، اين بود کاري که من دارم
دل رنجور من از سينه ، هر دم مي رود سويي
زبستر ميگريزد طفل بيماري که من دارم
زپند همنشين ، درد جگر سوزم فزون تر شد
هلاکم مي کند آخر ، پرستاري که من دارم
رهي ، آن مه به سوي من به چشم ديگران بيند
نداند قيمت يوسف ، خريداري که من دارم
+ نوشته شده در جمعه 11 آذر1384ساعت 9:32 بعد از ظهر  توسط حمید رضا
|
